خواب دیدم با دوستم محمد (که اهل سبزواره) دارم تلفنی حرف میزنم. مادرم دید که دارم فارسی حرف میزنم، فکر کرد دارم با یه دختر حرف میزنم. هرچی گفتم پسره و محمد اسمشه، قبول نکرد.
نمیدونم یهو از کجا سروکلهی یایا پیدا شد.
برای اینکه مامانم باور کنه، شمارهی آخرین تماسم رو به یایا دادم که با گوشی خودش بگیره و صدای محمد رو بشنویم. اولش گرفت، اما قبل از اینکه محمد جواب بده، زد گوشی خودش رو داغون کرد. یعنی در حدی که چیزی از گوشی نموند.
وضعیت جوری بود که مامانم فکر کرد یایا میدونه پشت خط یه دختره و خواسته بامرامبازی دربیاره و گوشی خودش رو بشکنه که ما با صدای اون دختر (که اصلاً وجود نداشت) مواجه نشیم.
ولی من میدونستم که یایا فقط میخواسته با این کارش منو خراب کنه.
حالا من داشتم داد میزدم که چرا شکستیش؟
و این داد زدن من، اصلاً داد زدن معمولیای نبود. یه داد زدن از سر جنون و دیوانگی بود. حنجرهم داشت داغون میشد. موهای خودم رو میکشیدم. یقهی یایا رو گرفته بودم و تکونش میدادم.
واقعاً کابوس خیلی بدی بود. واقعاً بد بود. از خوابهای ترسناک خیلی بدتر بود.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی