1ی عزیز، سلام.
بیا از همین اول تکلیف خودمون رو روشن کنیم؛ این نامه، قرار نیست یه متن پرطمطراق و فاخر باشه که آرایههای ادبی مستتر در متن رو بهعنوان سؤال کنکور بیارن و ملتی رو بدبخت کنن. نه من بلدم انقدری قشنگ حرف بزنم که ردپای ادبیات رو توی متن پیدا کنی و نه اصلاً میخوام صمیمیت نامه رو بههم بریزم. قراره دور هم باشیم و البته من متکلم وحده باشم و تو گوش کنی.
من هیچوقت نتونستم مثل شماها باشم. هیچوقت بلد نبودم کمگوی و گزیدهگوی باشم. منظورم دقیقاً کمگوی نیست، اما اصطلاحی نزدیکتر پیدا نمیکنم. چیزی رو که دارم میگم، نمیتونم با این زبان الکن منتقل کنم. اصلاً همینه؛ من نمیتونم حرفی رو که میخوام بزنم. تو اما یه جمله میگی و آدم رو توی یه دشت بزرگ پر از حرف تنها میذاری.
شایسته جان،
با اینکه تو رو از نزدیک ندیدهم، حس میکنم میتونی بهتنهایی یه نخلستان باشی. میتونم تصور کنم یه نخلستان بزرگ میتونه چه حسی به آدم بده. میتونم اون نخلهایی رو تصور کنم که گردنشون یه ذره از بقیه بلندتره و بیشتر از بقیه دیده میشن. در واقع بیشتر از بقیه میبینن. تو بیشتر از بقیه میبینی. تو جهانی داری که از دنیای ما بزرگتره. مثلاً تو میتونی موسیقی امروز رو خوب درک کنی و در کنارش یه موزیک فولکلور کُردی رو که توی پستوی دنیا گم شده، بفهمی. میتونی لابهلای متنها راه بری و حتی خودت متن باشی. این خیلی مهمه. این یه تواناییه که من و امثال من نداریم.
و در آخر؛
ممکنه این نامهها رو یه روز باد ببره. شاید اصلاً کسی بخونه که نباید. میدونی دنیا خیلی شلمشورباست. امیدوارم این نامهها رو یه روز باد ببره و یه جا جمع کنه، هر کسی 1 برداشتن نامهی خودش بیاد و چشم باز کنیم و ببینیم همهمون کنار همیم؛ همهی این گروهی که با هم رفیقیم. یه روز همهتون رو از نزدیک میبینیم.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی