خرید بک لینک

1 عزیزم، سلام.

همیشه دلم میخواست یه گنجینه باشم. همیشه دلم میخواست یه جمله از هر زبون و لهجهای رو بلد باشم. دلم میخواست بلد باشم ادای ترکها رو دربیارم و بختیاریها رو بشناسم و با موسیقی گیلکی آشنا باشم. دلم میخواست از هر گوشهی ایران یه چیزی بدونم. میخواستم از هر هنری یه چیزی سرم بشه.

اینجا یه زمانی مردم یه جعبههایی رو یه گوشه از خونههای کاهگلی یا سیاهچادرهاشون نگهداری میکردن؛ صندوقچههایی که یهجورایی ازشون 1 نگه داشتن وسایل خاص و باارزش استفاده میکردن. به اون صندوقچه میگفتن «هزارپیشه» و در واقع هزارپیشه، تبدیل میشد به گنجینهای از خاطرات و یادگاریهایی که برای صاحبش ارزشمند بود.

یک کلام؛ دلم میخواست هزارپیشه باشم و نتونستم؛ اما پر واضحه که تو اون هزارپیشهای و شاید یکی از شانسهای زندگی من باشی.

محمد عزیز،

زمانی که چراغگردان در میان متنها راه میرم، احتمالاً میتونم لابهلای کلمات تو رو پیدا کنم؛ اما حتی اگه نتونم پیدات کنم، میتونم صدات رو بشنوم. چرا صدا؟ چون تو زودتر از من راه افتادی و جلوتری. چرا صدا؟ چون صدای تو حتی از کلمات زیباتره. چرا صدا؟ چون «صداست که میماند.»

میدونم که دنیا چقدر تاریکه، اما برای تو اون روز میرسه؛ روزی که بتونی بگی بالأخره به چیزی که خواستم، رسیدم و الان فقط میخوام از خودم بهتر باشم. من از کجا میدونم؟ من میدونم. من میدونم.

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: دوشنبه 17 مرداد 1401 ساعت: 4:26

صفحه بندی