خداوندااااا چه خواب قشنگی دیدممممم. خدایا باورم نمیشه. بس که این خواب 1 قشنگی داشت.
خواب دیدم با تعداد زیادی از اقوام و فامیل رفته بودیم بیرون. (تقریباً شبیه جایی بود که با مریانجیان رفتیم و اونجا ناهار خوردیم، ولی دقیقاً اون نبود.)
کنارمون کوه خیلی بلندی بود و یه آبشار هم ازش سرازیر بود. آبشارش یه آبشار وحشی نبود و آبش طوری سرازیر میشد که معلوم بود پشتش چه خبره.
اما قضیه از اونجا هیجانانگیز میشه که مردم روستای اطراف، با شنها و ماسهها و سنگهای اونجا، توی بستر حرکت آبشار، تصویر دختری رو نقاشی کرده بودن که زیبایی خیرهکنندهای داشت. تصویر، تقریباً معیارهای زیبایی معشوقههای دوران حافظ و سعدی رو داشت. شبیه نقاشیهایی بود که ما از زیبارویان اون زمان میبینیم.
اما زیبایی این خواب و این تصویر، اینجا تموم نشد. کمکم جریان آب شنها رو تکون میداد. کمکم اون تصویر وا رفت. شنهای رنگی داشتن میریختن. تصویر داشت اون جون خودش رو از دست میداد.
یههو نصف تصویر افتاد پایین. مثلاً اون روسری رنگانگش دیگه ریخت و همهمون غصه خوردیم که این تصویر به هم ریخته.
اما یه گروه خانم رو بالای کوه دیدیم که یه عالمه شن و ماسهی رنگی رو از اون بالا سرازیر کردن و دوباره تصویر اون دختر رو شکل دادن. اینبار زیباتر و جوندارتر و البته سادهتر ساختنش و ما یکدست داشتیم اونا رو تشویق میکردیم.
چقدر این خواب زیبا بود. چقدر قشنگ بود.
وقتی اونهمه کابوس رو تعریف میکنم، خواب خوب رو هم باید تعریف کنم دیگه.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی