وای خدای من! همیشه فکر می کردم من چقدر خوره ی کتاب دارم و چقدر مطالعه م بالاست و آفرین به من و به به که چقدر خفنم. امروز فهمیدم نه روزی یک ساعت کتاب خوندن که نشد خوندن! این که نشد زندگی. مثل اینه که روزی یک وعده ی نصفه و نیمه غذا بخوری و بعد بگی وای ترکیدم انقد خوردم. مشکل ما اینه که خیلی زود قانع می شیم. خیلی زود از خودمون راضی می شیم. خیلی زود از خودمون خوشمون میاد. قبلاً با رزومه به خودم می بالیدم اما الان...
الان احساس می کنم رزومه ی نحس و ضعیفی دارم که باید ازش دل بکنم. انگار که وجود نداره. باید از اول شروع کنم. اصلاً آدم چند وقت یک بار باید از اول شروع کنه. با یه دیدگاه دیگه و با یه طرز فکر دیگه.
امروز کمی حالم بهتر بود. من سن بالایی ندارم. می تونم تو سن هفتاد سالگی یه مجموعه ی عالی چاپ کنم. تمام این حدود پنجاه سال رو تمرین کنم. چه اشکالی داره؟ عوضش نسل بعدی من در پنجاه سالگی موفق به انجام یه کاری می شه و بعدیش در چهل سالگی و من این جوری براس نوادگانم یه کاری کردم. در نتیجه برای جامعه یه کاری کردم. روحم آروم می گیره.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 18:21