انقدر سردمه که چای ریختم دستم رو باهاش گرم کنم.
همه میدونن که چایخور نیستم. ببین دیگه وضعیت چقدر کوفتیه که من افتادم به چای خوردن.
خب لابد میپرسین چی به چیه و این چه وضعیه؛ من یه کار کارگاهی پیدا کردهم که حدود سیصد کیلومتر با شهر فاصله داره. حقوقش خوبه، خوابگاهش خوبه، جای سرسبزیه؛ ولی لامصب 1 داره منو میکُشه. من کجام به کار عمرانی میخوره؟ بابا من یه جور دیگه بلدم زندگی کنم.
نمیدونم چند ماه دیگه نظرم در مورد شغلی که الان هیچچیش رو بلد نیستم، چیه ولی تا این لحظه چند باره که آرزو میکنم یه زلزله بیاد و بگن کارگاه تعطیله برین خونههاتون.
هرچند، وقتی به پولش فکر میکنم وسوسه میشم. یعنی این استرس رو میتونم رد کنم؟ این خارج شدن از منطقهی امن دیگه چه کوفتیه که اینجوری پوستم رو کَنده؟
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی