امروز یک هفتهست که من مشغول به کاری هستم که واضحه اصلاً دوستش ندارم. مثلاً اگه شغل قبلی خودم رو توی همین شهری که الان هستم، داشتم، روزهای بهتری رو میگذروندم.
حال خوب، فقط با پول نیست که بهدست میآد. کاش شغل قبلیم رو یهجای دور راه میانداختم. کاش میتونستم بیشتر خوشحال باشم. حتی کاش جرئت داشتم عاشق بشم. اینها افسوسهای بزرگیه که دارم.
من یه چیزی رو خوب میدونم؛ و اون هم اینه که برای من همیشه اتفاق خوب میافته. اما یه چیز دیگه رو هم خوب میدونم؛ همیشه دیر اتفاق میافته.
مربیم خیلی وقت پیش یه چیزی گفت که هیچوقت یادم نرفت. گفت که فرض کن آخر شب و در اوج خستگی از باشگاه میری خونه و میبینی تنها چیزی که از غذا مونده، دو تا تخممرغ نیمروئه. اما ۶ صبح که از خواب بیدار میشی، بهت میگن ببخشید دیشب یه قورمهسبزی چربوچیلی داشتیم با نوشابهی یخی (حالا بسته به سلیقهی آدم) و مخلفات کامل. فقط یادمون رفت بهت بگیم. میخوای الان برات گرم کنم؟ خب میگین نه، چون دیگه وقتش نیست.
این اصلاً قشنگ نیست. هر اتفاقی باید به وقت خودش بیفته.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی