حالم خوبه. سکوت من جلسه رو کر کرده بود. (خواستم یه جمله ی شاعرانه گفته باشم.)
آخه آدم انقد عجول؟ خب یه کم دیرتر از خونه بیا بیرون که نیم ساعت زودتر نرسی انجمن. خب چه کاریه؟ (یکی اینو به من بگه)
ای کاش زودتر داستانم تموم شده بود و من هم امروز داستان می خوندم. داستان کندوی بی کلانتر. زنبورهااااا. خدای من زنبورها. یاد مجید افتادم که می گفت: در مورد هر چی که بنویسی، حواسش بهت هست. یا دوسِت داره یا بلا سرت میاره.
خودش داستان درنا کاغذی رو که نوشت، سادوکو ساساکی نزدیک بود گردنش رو بشکنه. ولی فکر کنم زنبورها منو دوست دارن و بابامو نه. از کنار من رد می شدن، دورم می پلکیدن و کاری به کارم نداشتن. شاید ازم ممنون بودن. ولی چرا بابامو نیش زدن؟
.
.
.
.
.
.
.
داستان رو تموم کردم. کندوی بی کلانتر. برای خودم قابل قبول بود. شنبه به زودی به من سر می زنه و سلام می کنه.
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 18:21