نمی دونم دارم چیکار می کنم! یکی بهم بگه چطور می شه اومد بیرون؟ لعنت به بیکاری که آدم رو مجبور می کنه به هر ریسمان پوسیده ای چنگ بزنه. چی فکر می کردیم چی شد!
گفتم یه داستان نویس می شم که کتابش عین بمب صدا می کنه و بعد از اون هر چی می نویسه مثل آب فروش می ره و نشریه ها برای چاپ آتیش بازی هاش سر و دست می شکونن و بچه ها عکسشو رو دیوار اتاقشون می چسبونن و خلاصه خودش تک و تنها ویرا رو راه اندازی می کنه و تو کل دنیا آارش ترجمه می شن و اونقد اوج می گیره که فلانی افسردگی می گیره چرا ردش کرد و بر می گرده خواهش می کنه دوباره منو قبول کن و بعد ژست می گیره که نه تو منو تو بدترین شرایط ول کردی حالا که تو این شرایط خوبم برگشتی؟ بعد دلش به رحم بیاد و دوباره قبولش کنه و هر شب براش شعر بخونه و خانواده ش پز بدن پسرمون دست به قلمه و دنیا می شناسنش آب از لب و لوچه ی همسایه ها بیاد و به هیچ کدوم محل نده و همه هم بهش حق بدن و امضا بخوان.
تکرار می کنم: چی فکر می کردیم چی شد! حالا افتادیم تو یه خط مسخره اس که اره رو چون فرو کنی چه در کشی چه تو کنی!
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 18:21