
اتفاقیکسی که اغلب کمک میخواد، اما بیشتر کمک میکنهدلم برای زنم تنگ شدهقفسهی سینهم تیر میکشه و درد میکنه. همهی پرستارهای بیمارستان ما خانم هستن. دکتر گفت نوار قلب بگیرم، اما روم نشد بگم اونا برام انجامش بدن. نفسم سنگین شده. دلم برای زنم تنگ شده.شاید بگین چرا میگی زنم و نمیگی خانمم؟ چون نمیخوام با خودم تعارف داشته باشم. زنم گفتن، از روی صمیمیته و بیاحترامی نیست. پس دلم برای زنم تنگ شده.داره برف میاد. هر جوری فکر میکنم شرایط خیلی افتضاحی هم ندارم، ولی این شدت از اضطراب رو منطقی نمیدونم....
ادامه مطلب
میخوام امروز در مورد کسی بنویسم که تا حالا چیزی در موردش ننوشتهم. البته نوشتهم، ولی غیرمستقیم بوده. اسمش نیومده. نه اینکه بخوام پنهانش کنم ها، نه. من فقط میترسیدم. میترسیدم که چیزی بگم و خاطره بشه و پوست از سرم بکنه. اصلاٌ اینجا جای خودسانسوری نیست.اما چند دلیل داره که تو این لحظه براش اینجا نمینویسم؛اول اینکه سر کارم و اول صبح دو سه تا مراجعه از طرف همکارهام دارم. تایپ کردن رو میتونم توجیه کنم، ولی نوشتن روی کاغذ رو نه.دومی رو توی مورد اول گفتم؛ چند روز پیش که حالم زیاد خوب نبود، خودش گفت که روی کاغذ بنویسی، حالت بهتر میشه. اصلاً این مطالب پایین رو بهخاطر اون روی کاغذ نوشتم. انصافاً جواب هم داد. حالا برای خودش میخوام بنویسم، روی کاغذ نباشه؟ منصفانه نیست.دلیل سوم و احتمالاً آخر اینه که دلم م...
ادامه مطلب
محمد عزیزم، سلام.همیشه دلم میخواست یه گنجینه باشم. همیشه دلم میخواست یه جمله از هر زبون و لهجهای رو بلد باشم. دلم میخواست بلد باشم ادای ترکها رو دربیارم و بختیاریها رو بشناسم و با موسیقی گیلکی آشنا باشم. دلم میخواست از هر گوشهی ایران یه چیزی بدونم. میخواستم از هر هنری یه چیزی سرم بشه.اینجا یه زمانی مردم یه جعبههایی رو یه گوشه از خونههای کاهگلی یا سیاهچادرهاشون نگهداری میکردن؛ صندوقچههایی که یهجورایی ازشون برای نگه داشتن وسایل خاص و باارزش استفاده میکردن. به اون صندوقچه میگفتن «هزارپیشه» و در واقع هزارپیشه، تبدیل میشد به گنجینهای از خاطرات و یادگاریهایی که برای صاحبش ارزشمند بود.یک کلام؛ دلم میخواست هزارپیشه باشم و نتونستم؛ اما پر واضحه که تو اون هزارپیشهای و شاید یکی از شانسهای زندگی من باشی...
ادامه مطلب
شایستهی عزیز، سلام.بیا از همین اول تکلیف خودمون رو روشن کنیم؛ این نامه، قرار نیست یه متن پرطمطراق و فاخر باشه که آرایههای ادبی مستتر در متن رو بهعنوان سؤال کنکور بیارن و ملتی رو بدبخت کنن. نه من بلدم انقدری قشنگ حرف بزنم که ردپای ادبیات رو توی متن پیدا کنی و نه اصلاً میخوام صمیمیت نامه رو بههم بریزم. قراره دور هم باشیم و البته من متکلم وحده باشم و تو گوش کنی.من هیچوقت نتونستم مثل شماها باشم. هیچوقت بلد نبودم کمگوی و گزیدهگوی باشم. منظورم دقیقاً کمگوی نیست، اما اصطلاحی نزدیکتر پیدا نمیکنم. چیزی رو که دارم میگم، نمیتونم با این زبان الکن منتقل کنم. اصلاً همینه؛ من نمیتونم حرفی رو که میخوام بزنم. تو اما یه جمله میگی و آدم رو توی یه دشت بزرگ پر از حرف تنها میذاری.شایسته جان،با اینکه تو رو ا...
ادامه مطلب
سلام ملکه جان. راستش رو بخوای...اصلاً چطور میتونم این نامه رو با این جملهی پر از تناقض شروع کنم؟ «راستش رو بخوای» دیگه چیه؟ مگه ممکنه که دروغش رو بخوای؟ معلومه که راستش رو میخوای. پس بذار دوباره سلام کنم؛ سلام ملکه جان.چه راستش رو بخوای و چه دروغش رو، من نمیخوام و البته نمیتونم نامههام رو اون مدلی که تو برای بکهامها مینویسی، دربیارم. نه اون طنازی زبانی رو بلدم و نه اون نثر باشکوه رو میشناسم.بذار از درستنویسی شروع کنم؛ لابهلای اینهمه زرد بودن و خالهزنکبازیهای اینستاگرامی، یه روز سروکلهی درستنویسی پیدا شد و بعد از یه مدت، دیگه قسمتی از زندگی من بود. با اینکه نمیدونستم کی پشت این ماجرای بزرگه، همیشه دوستش داشتم.توی این بازهی زمانی، من روزهای سختی رو گذروندم و تعارف نیست که بگم، اگه اون گروه دوس...
ادامه مطلب
حسنای عزیزم، سلام.سعدی یه جایی میگه: «شرح غم هجران توام با تو توان گفت / پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند»یا مثلاً محمدعلی بهمنی میگه: «اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است / دنیا برای از تو سرودن مرا کم است»نکتهی مهمی که وجود داره، اینه که هیچ نامهای نمیتونه توصیف کنه ما رو. قبول داری؟ آره؛ میدونم که قبول داری.اگه بخوام برات نامه بنویسم، باید لااقل یه رمان چندجلدی بنویسم. یعنی از هر بابی وارد بشم، منوتو حرفی برای گفتن داریم. آخه لامصب تو همونی هستی که حتی هفت صبح هم باهاش حرف دارم.مثلاً بیا از این در وارد بشیم؛ دقت کردهای که وقتی به کسی میگیم من بیش از هفت ساله که هر وقت میرم انجمن، بعدش بهت زنگ میزنم، چقدر تعجب میکنه؟ در صورتی که برای خودمون انقدر ساده و پیشپاافتادهست که اگه این اتفاق نیفته ...
ادامه مطلب